نکات زیادی این روزها وارد حیطه زندگی ام شدند؛
ü اگر حوا بودم، از آدم می خواستم دعا کند تا دعای من مستجاب بشود،تنها دعای من؛ خدایا به من فرزندی جز نیک سرشت و صالح عطا مفرما
ü وقتی تکه ای از حافظه ات را گم می کنی، انگار قطعه ای از وجودت گم شده... هپروت که میگن یعنی این..
.
ü وقتی خواسته ای دارم از خود مهربونش، به جای اینکه حرف های دل خودم را بهش بگم،دست و رو آب زده! و مؤدب می نشینم گوشه ای،حرفهای خودش را از رو برای خودش می خونم،با احساس... می خونم ،قلبم به جای تپیدن می لرزد، صدایم را هم می لرزاند، نگاهم به ساعت هم هست... پس کی بس است عزیزم؟... قلبم دیگه طاقت نداره... آخیش شد... ممنونم
ü چند شب پیش گفتم حال خوشی است آرزویم! ... الحمدلله قسمت شد... جانا به عهد خود وفا کن...
ü چهل تا کم نیست خدایی؟! کمه دیگه... نمی شود بیشترش کنی مثلا صد و چهل تا... حالا من می گم ببین اگه جا داشتی ،راهشون بده...من را پشت در جا نذاریا... مخلصم
ü گاهی از خود خویشتنم بیزارم، آنقدر که نمی خواهم خودم را تحمل کنم...می دونی چه می کنم؟! آواز می خونم...مثل امروز...بلند بلند... ضبط می کنم و دوباره گوش می کنم...بازهم تکرارش می کنم... از برداشت دیگران از خودم می ترسم،نکند من را به برداشت آن ها حسابرسی کند! خودت که می شناسی ام... حسابم را سهل بگیر عزیزم!
ü نزدیک می شوم به او... حتی نزدیک تر از رگ گردنم به خودم... می خوانمش و با اشتیاق می فهمم که می خواهدم... چه کنم با این همه دلتنگی !... می خوانمت تا آن کنی که قول داده ای...
}